
سلام دوست جونی های قشنگم میدونم دیر به دیر آپ میکنم با این خرابکاری که من کردم دست و دلمان به آپ کردن نمی رود. اون روزی خیره سرم اومدم ویندوز نصب کردم........زدم فیلم ها ی دوران طفولیت و عقد و عروسی رو حذفیدم که هیچ ..........ووردمم فارسی نمی نویسه برا همین کلا از نوشتن بدمان آمد.هههههههه خوب چیکارا می تونین؟همسریاتون و عشقاتون چطورن....... می دونم تو جواب دادن کامنتاتون دارم کوتاهی میکنم ولی تونو خدا ببخشین...همتونو دوس دارم در حد تیم ملی. از کجا بگم...........این چند روزه زندگی همش عادی بود........ فقط اینو بگم که با عاکفه کلاس تربیت بدنی داریم......کلی میگیم می خندیم. من اولش با استاد دعوام شد.....ولی بعدش اونقدر خوب منو شناخته که میرسه کلاس میگه.........اااااا توام هستی؟.......هههههه (خ**ر**ش کردیم به عبارتی) لازم به ذکر است که همین الان شوشوی جیگملم اس دادن که ساعت ۱۰ میان خونه و من مواظبه خودمــــــ باشم.......مرسی نفسه من. کل هفته پیش رو تو خونه مامانم اینا بودیــــم.........۵ شنبه شبم اونجا خوافیدیـــــــــم..به خاطر حال فسردم دوباره شوشو رو ناراحت کرده و بسی عذر خواهی کرده و خواباندمش.......صبش ساعت ۶ بود مامان جونی و بابا جونیم و مادر شوهری و پدر شوهری رفتن تهران..........برا دیدن زندایی که حالش زیاد خوب نیس........منم خیلی دلم میخواس برم...ولی نهشد....... نفسم نماز صبش و خوند و رف سر کار...منم خوابیدم ............از ساعت ۹ تا ۱۱ به زور داداشیم و بیدار کردم......رفتیم برا نهار خرید کردیم........هر کی یه چیزی خورد .و در آخرشم من حسابیدم..........هههههههه. من چقدر خسیسم......همسری اومد دور هم نهار و خوردیــــــم کلی شوخی کردیم و خندیدیم......منم که بدجور دلتنگه مامان بودم......... عصریش مثلا اومدم وسایل برقیامو امتحان کنم.....اونم بهده ۱۰ ماه من چقدر تنبلم ای خدا........ خورش گذاشتم تو آرام پز........خودمم مشغول پختن کیک شدم.......مملی و امیلی و رسولمم داشتن فوتبال میدیدن.......بردم یه سینی بزرگ برنج دادم برام پاک کردن .........ههههههههه بعدش برنج و گذاشتم.....میوه و چایی رم آماده کردم........تا اینکه بابا اینا اومدن............هی وای که چقدر خسته بودن..مامانم و مادر شوهرمم کمکم کردن........تا غذا آماده شه بابایی و پدر شوهرم خوابشون برد...منم هی خودمو لوس میکردمو براشون پتو می بردم و امکانات میدادم..........ههههه من چه خودشیرینم...... شامو که خوردن خیلی خسته بودن........... بهدشم بوس و جیش و لالا....... ظهرشم خونه رو تمیز کرده بودم..........شب و خوب خوابیدم....... خو دیه یادم نمیاد.......از این به بعدم از چیزای خصوصی زندگی کمتر میگم........خو بچه چش می خوریــــــــــم........ههههه از کیک شاهکاریمم عکس گرفتم براتون میزارم.......بچه ها عکس های عروسیمم ثبت موقت کردم.......می ترسم بزارم........ههههههههه اینم از این دیه چی بگم خو........ الانم سینگ پره از ظرف های نشسته که باید زود برم و بشورم......یه شام خوشمزه هم برا آقاهیم بپزم........ دیگه اینکه وقتی نمیای تو وباتون افسرده میشم..........فردام امتحان فیزیک دارم.....سه فصل رو دوره کردم...مونده یه فصلش............من چیقده تو این قسمت زرنگ شدم. بسه یا بازم سرتونو به درد بیارم......... حالا برین تو حرف های دلم.......
با عشق نوشت:
ساعت چیست؟اختراع عجیبی است که مدام جای خالیتو به رخم می کشه. دلم تنگیده برات آقاهیم.............الهی زودتر ساعت ۱۰ بشه بیای خونه روی ماهتو ببینم. مدیون همه ی مهربونیا و لبخندای قشنگتم....حتی وقتی میشه خستگی رو از سنگینی پلکات فهمید مرد من........امروزجور دیگه ای شدم دلیلش همونیه که امروز صب تکونم داد......می بوسمت ......امیدوارم روزی تموم این عشق نوشتامو ببینی و بدونی چقدر دوست دارم. برای خدامـــــــ : ممنون همه ی محبتاتم خدا جونم............ببخشید خدا جونم......باشه الان آهنگ وبمو عوض میکنم......ههههههههه پی نوشت: چقدر حافظه ضعیف شده ها مادر....داریم پیر میشیم دیه......۱۹ سالمونه ها!!!!!!!!! راستی از هفته ی پیش یه چیزایی جامونده بگم براتون.......چهارشنبه رفتیم شهرستان..من جاری محسن.خواهر شوهرا......خیلی خوش گذشت.....مراسم داشتن برا حضرت فاطمه.......آقاهیمم سر کار بود.....تا رسیده بود خونه برام لباس گرم و خوراکی برداشته بود و جلدی اومد پیشمون با بابام اینا.......خیلی خوش گذشت. ۵ شنبه ام که رفتیم سر خاک........از بس این بارون شدید بود..........دم در فاتحه دادیم برگشتیم...........دلیل اصلیشم این بود....مامی مو مامی بزرگمو خاله ففلم زیر بارون بودن.......با خودم میگفتم حالا مث موش آبکشیدن...ولی قربونشون برم زرنگ تر از این حرفان.......... داشتیم از سر خاک بر می گشتیم یه دفعه یه پسر بچه شیشه ماشینو زد...........گل فروش بود.........خیس آب شده بود............آقاهیم یه کم سر به سرش گذاشت و خندوندش بهدشم برام گل خرید...........عسکشو میزارم براتون. حالا از دیشب بگم که کلی خوش گذشت...........پدر شوهر جان ماشین گرفتن.........من و مادر شوهری و پدر شوهری دو بار رفتیم خیابون گردی.......منم از اون موزیکای امروزی بردم......ولومم دادیم آخر حالشو بردیــــــــــــم...........یه سرم رفتیم امامزاده یه زیارت مخصوص کردیم و برگشتیم........تازشم پدر شوهر جووووووونیبرام کلی خوراکی خرید تو راه خوردم.......بستنی .....ذرت مکزیکی و آبمیوه و اینا........خدارو شکر کم کم دارم بیشتر تو دلشون جا خشک می کنم.........هههههههههه خودشیرین شدم. آقاهیمم که کلی خسته بود خوابید..........ولی از گلوم پایین نرفت براش آوردم همه چی........ امروزم که خونه خاله مهسا و ففل اینا بودم.........براشون وبلاگ می درستیدیم........بهدشم رفتم دانشگاه........براتون معرفی میکنمش به زودی. عسک های عروسیمم شاید همین فردا گذاشتم خوفه؟ فقط کمی می ترسم. شبتون خوش حرف های دلم سلام میکنم به گرمی آفتاب روزای بهاری امیدوارم دلتون و عشقاتون و همسریاتونم مث این روزا گرمه گرم باشه...... اون روزی اومدم ویندوز نصب کنم زدم کل فیلم هام و از کودکی تا حالا حذفیدم.....اعصابمو خیلی بهم ریخته بود....کم کم دارم فراموش می کنم...ریکاوری هم کردم نشد.......فعلا دست نگه داشتم ببینم چی میشه .کسی میتونه کمکم کنه؟ خب از اوضاع زندگی بگم که آقاهی گلم کارشو عوض کرده .........و تو یه شرکت دولتی داره کار میکنه......الهی فداش شم اونقدر به خودش زحمت میده که عصرا همین که میرسه خونه بیهوش میشه و منم که در روز های پری به سر می برم........این دومین بار تو فروردینــــــــه........همسرم همش میگه برو پیش دکی برات ضرر داره و از اونجایی که من دخمل تنبلیم ........حرف شوشو جونمو گوش ندادم. حالا دیه واقعا می فهمم......پریودی مساوی است با اعصاب خوردی.......انگاری یه چیزی از تو داره می خورتم. این روزا شدیدا تو حسم..............عاکفه خدا نکشتت دختر .....این چه فیلمیه............شدید وابسته شدم به فیلمه......سریاله و من عاشق تک تک عشقاشون شدم.........همش فیلم می بینم و می کیفم از عشقاشون و عاشق تر میشم ........میرم آقاهیمو بوس مالی میکنم. از درس خوندنم خبری نیس خدا رو شکر........ خو بزارین یه کم از تفلدم بگم........: دقیقا ۱۵ فروردین بود که صبی با رسول رفتیم خونه مامانم اینا .........اصلا حس خوبی نداشتم علی رغم سال های پیش.........شاید دلیلش این بود که اولین تفلدم بعد متاهلی بود............از کلمه "زن" خوشم نمیــــــــاد به هیچ وجه...... همش پای تی وی بودم.........آقاهیمو مامانمم همش بیرون بودن و در تکاپو.........راستش همش فک میکردم که تفلدمو یادشون رفته نیدونم چرا.........عصر شد مامانیم بهم گف لباس خوجلامو بپوشمو به خودم برسم............همین که وارد اتاق پذیرایی مون شدم..............بهههله........کلی جیغ و هورا و تفلد........تفلد............تفلدت مبارک......و من که کلی سورپرایز شدم...............حال و هوام کلی عوض شد. از بس دیر نوشتم داره یادم میره.............آقاهی گلم.....برام یه ادکلن و یه دسته گل و یه کارت تبریک تولد و یه سر رسید خوشگل که توش روز تولدمو لاو بارون کرده بود.........اس ام اس های قشنگشم هیچ وقت یادم نمیره..........هر کی به گوشیم نیگا میکنه از اس های قشنگ آقاهیم تعریف میکنه.......کلا ماهه نفسم....... مامانم و بابا جونم و داداش جونیام.....برام یه چادر مجلسی خیلی خوجلو یه میز کامپیوتر قشنگ گرفته بودن.........دستشون درد نکنه که همیشه هوامو دارن زیاد. کیک تفلد و شام و میوه و این جور بساطا رم مامانیم زحمت کشیده بود........ع.....س........ک...شونو میزارم براتون. شب تولدمم برام یه شب رویایی بود.......دیه خودتون بگیرین اینجاشو...............یعنی دست همسر گلم درد نکنه که همه چی رو خیلی قشنگ و رمانتیک مهیا کرده بود........و همشم این تیکه کلامش بود........۱۹ سال پیش عشق تو تو دلم کاشته شده بود......خدا ما رو برای هم ساخته و از به دنیا اومدن صد هزار بار خدارو شکر کرد. رسول همش بهم میگفت خدایا ممنونم که فرشته ی منو به دنیا فرستادی تا من عاشقش بشم......و منم از شنیدن حرفاش به خودم می بالیدم..........(راستش خیلی از حرفا و کارامونو دیه قصد ندارم تو وبلاگم بگم بچه ها ....کامنت بعضیا دلمو میسوزونه برای پز دادن نیس....اینا تک تک کلمه هاش برام خاطره میشه و با خوندنش صدبرابر بیشتر قدر همسرمو میدونم.)...................خیلی از حرفا رم نمیشه اینجا گفت دیه...........هههههههه تازشم باباجونم برامون تعریف کرد کلی از اینکه وقت به دنیا اومدن من چه حسی داشته و چقدر خوشحال بوده.....تک تک لحظه هاشو با جزئیات. خدایا ممنونتم که به دنیا اومدم ............و همسر و زندگی و عشق به این قشنگی دارم......مامان بابایی به این مهربونی و قشنگی دارم.......داداش کوچمولو های نازم.........به خاطر داشتن تک تکشون عاشقتم. نمی دونم چرا امشب دلم بد جور گرفته ........شاید به خاطر دیدن اون فیلمه........که دلم از پاشیدن عشقشون شکست و تو تک تک ثانیه های فیلم خودمو جای دختره میزاشتم و از بغض می ترکیدم......نمی دونم شایدم به خاطر اینه که رسول این چند روزه یه کم تو خودشه و من خیلی ناراحتشم........شاید به خاطر هزاران دلیل شاید مهمتر و شایدم بی ارزشتره که دلم گرفته .......ولی میدونم که گرفتــــــــــه بدجورم گرفته. دوست دارم جای اون کسایی باشم که از زندگیشون لذت نمی برن......دوست دارم یه بارم که شده عشقم بهم بگه دوست ندارم.......و من اون حس همدردی با بقیه رو درک کنم..................نمی دونم به نظرم که دیوونه شدم. ولی از همتون خواهش میکنم به خاله ام دعا کنید ............دلم از دنیای اونم پره...... خیلی نازک نارنجی ام کوچکترین غم دنیام تکونم میده..........کم کم دارم رسولم دق میدم........دیشب همش ناراحت بود...........کلی بغلم کرده............با وجود اون خستگی که نمی تونست چشاشو باز کنه......چند ساعتی بغلم کرده و منم همش اشک ریختم............ناراحتش کردم خیلی ام ناراحتش کردم..........حداقل اینو بلدم که از چشای غمگین یه مرد تشخیص بدم که چقدر ناراحته...........بیچاره رسول........همش بهم میگه خانومی خودمو میخوام........همون سحری که همیشه سرحال بود .....تا از سر کار میومدم می پرید بغلمو خستگیم و از تنم بیرون می برد.......ولی من واقعا نمی دونم چمه..........شایـــــــــــــــــد همون......پ.....ر........ی........وده. خدایا بهم نیرویی بده که بتونم تموم شادی ها مو حفظ کنم........بتونم عشق همسرمو حفظ کنم......بتونم مایه ی آرامش مردم باشم. من چم شده.....چرا این قدر بی روح شدم.......غم دیگرون داره نابودم میکنه.......انگار خدا منو سنگ صبوره دیگرون آفریده. ببخشین کلی فک زدم همشم از غم گفتم..........یه کم بگم بخندیم ها؟؟؟؟؟؟؟ پس برین ادامه برای همسرم....:
دوستت دارم یه دنیا عزیزدلم............میدونی طاقت یه ذره نگرانی تو ندارم...........دیه ناراحتت نمیکنم عشق من............مرد من.............تموم خوشبختی من........! حرف های دلم سلام خوبین دوستان؟ منم خوبم...فقط یه کم استرس امتحانا و درسا داره خفه ام میکنه ...یکی ام اینکه اونقدر خاطره ی ثبت نکرده دارم که دیوونه میشم. شاید برا شماها کسل کننده باشه ولی وقتی یه ماه از رو خاطراتم میگذره و می خونمشون از خوشحالی غش میزنم چه برسه چند سال دیه بخوام بخونمشون. بچه هایی که رمز میخوان به ایمیل نمی تونم بفرستم با تایید من از مریم بگیرن........مریم طلا. و دوباره برگشتن مریم "خوشبختی یعنی این " رو هم خوش آمد میگم..........تو می تونی مریم دوباره شروع کن. من و عشقـــــــــم نمی دونم چرا این چند روزه مث آدمای اولیه بهم ابراز علاقه می کنیم..........مث ندیده ها..............نمی دونم چمون شده.ولی جالبه هر دومون داریم فیلم بازی می کنیم...........برا متنوع بودن زندگیمون جالبه........ههههههههه الانم همسرمـ سر کاره....و من خونه تنهام....مامانم داره برام شام میاره...............آخ جون قورمه سبزی پخته...... خونه رو مرتب کردم خیالم راحته......درسمم دوره کردم.....فردا ریاضی دارم.......خدا به دادم برسه..واحدام زیاده برا منه تنبل. امروز صبم مصیبتی داشتما.....۸ صب کلاس داشتم.مامیم زنگ زده آماده شو بیام ببرمت...منم گفتم حال ندارم نمیام....از یه طرف مامیم..از یه طرفم رسول سرزنشم کردن........کلاسامو خوب نمیرم. منم ناراحت شدم.......رسولم هی منت کشی کرد ولی بازم نبخشیدمش......از سر کار زنگید ...باهاش خوب حرف زدم خوشحال شد................ههههههه الانم خدا بخواد میرم چت روم با عاکفه بحرفم...هر کی خواست آدرسشو میدم بیاد. بچه ها یکی کد یه آهنگ خوب رو بهم بده..ممنون میشم......یه آهنگ توپ......مث یه مرد رویایی....دارین در دسترس. رها جونم کد رو پیدا کنم بهت میدم......صبر کن یه کد مورد اعتماد پیدا کنیم...باشه؟
برای همسرمــــ: عزیزدلم ببخش امروز خیلی بد خلق بودم.......هر کاری میکردی اذیتت می کردم. آخه امروز رسول صب ناراحتم کرد.......سرم داد زد...منم بد اخلاق شدم حسابی....هر جا میرفتم دنبالم میومد و سر به سرم میزاشت ..........منم محکم هولش میدادم............بمیرم براش کلی هم بد و بیراه گفتم بهش. هی واااااااااااااااااااااااای من چقدر بدم. برای خدام: ممنونم از اینکه ثابت شد برام منو می بینی خدا جونم............................ ای کاش آدما مث اسکناس بودن.....اونوقت می تونستی بگیریشون جلوی نور و واقعی ها رو تشخیص بدی.. منم میخوام تشخیص بدم خو......!هههههه الانم دارم این آهنگو گوش میدم..............جونم به جون تو بنده........نفسم به نفست گیره....... خوب امری نیس..ما رفتیم.
حرف های دلم حتی روم نمیشه سلام کنم....خیلی ساده و بی ریا دارم میگم....عاشقتونم..با این کامنت های قشنگ و عالیتون کپ کرده بودم.....ممنونم که تولدمو بهم تبریک گفتین.............نمی دونین به خدا چقدر دلم برای تک تکتون تنگه.......ولی نت نداشتم...........الانم که اومدم اونقدر حرف دارم که نمی دونم از کجاش بگم.......هااااااااااااا....؟شما بگین درباره چی سر درد بدم بهتون.
وای ببخشید بهار نود و یک و به همتون تبریک میگم............مث بهار باطراوت باشین همیشه. خب از دست این شوی من که نتمو وصل نمیکرد.......دیوونه ی این کاراشم.....هههه.........کلا دیوونم. بچه ها نمی دونین امسال چقدر قشنگ و شیرین برام شروع شد....... برای اینکه خاطراتمو و ریز ریز بنویسم..تا وقتی چند سال بعد دارم میخونم ازشون لذت ببرم......دسته بندی میکنم......و یه سر درد حسابی بهتون میدم...باشه؟ درباره ی عکس ها هم قول دادم و سر قولم هستم......تا یه هفته دیه انشاءا.... خب از چی بگم براتون..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از مسافرت یهوییمون که شیرینیش هنوزم خنده رو به لبم میاره....... از تولد نوزده سالگیم که مامان جونیم و همسر عزیززززززززم برام ترتیب داده بودن.... از سیزده بدر پر ماجرامون...... از ماجراهای عشقولی تو مسافرت و دلتنگی برا آغوش کشیدن همدیگه ......هههههههههه وقتی یادم میوفته می ترکم از خنده.. دوستای گلم....حرف برا گفتن زیاد دارم شرمنده ی تک تک تونم که برام کامنت گذاشتین و نگرانم بودین.......... فرناز و مریم و سودا و بهناز و رها و الهه و مهشید و میترا و سارا و مهری شبنم و مهدیس و فاطمه و تنها و عاکفه و غزال و مصی و آیدا و شادی و سفیده و همتووووووووووووون و دوستای جدیدم. بزارین یه کم رو روال بیفتم حتما میام و کامنت میزارم براتون جیگرام.......ممنونم از محبتاتون........راستش هنوز نصفی از کامنت هامو نخوندم.........هههههه چیکار کنم که این قدر شماها با محبتین.......میدونم که خیلی دوسم دارین....چون دل به دل راه داره مگه نه؟......امشب فقط خواستم اعلام وجود کنم....و چند تا عکس از عیدیم میزارم. برین ببینین........زیاد بود ولی جالب نشدن........یه عکس از سیزدن امسال میزارم.با گوشی خودم نگرفتم........گوشیم مشکل داشت برا همین عکس های جالبی نشدن. این عکس خودمون برا اونایی که ما رو ندیدن.
برای همســـــــــــرمـــــــ: اینجا رو به عشق اون روزی می نویسم که از مسافرت برگشتیم........ممنونم که به خاطر اینکه هر چی دلتنگی کشیدم تو مسافرتمون با رسیدن به آغوش گرم تو و خونه ی قشنگمون جبران شد...........ممنونم ازت که بهم نشون دادی که لیاقت اشکایی که تا حالا برات ریختمو داری.........و باز میخوام تو سر آغز سال ۹۱ دوست داشتنمو بهت نشون بدم....... همسر عزیزم اگر می دونستی چقدر دوست دارم دنیا رو ویرون میکردی. برای خدایـــــــــــــــم: برای همه ی غم ها و شادی ها و داده ها و نداده هایت شکر خدای مهربونم......امسال سال قشنگی برام خواهد بود من به مهربونیت ایمان دارم . برای شما ها که منتظر خصوصی نوشتامین.......کلی حرف دارم........هههههههههههه. برای آقام ضامن آهــــــــــو: ممنـــــــــــــــــــــونم ازت آقای قشنگم......دیگه نمی دونم چی بهت بگم.هر چی بگم کمه..برام ثابت شد قشنگه حس کنی آقات کنارته...برام ثابت شد که دیگه یه خانـــــــوم شدم...برام ثابت شد چقدر برام عزیزی که اشک امونم نمیداد روبه روی ضریحت. با رمز ثابت حرف های دلم سلام به روی ماهتون........! خوبین؟مام خوبیم شکر خدا. تولــــــــــــــــــــــد..........تولــــــــــــــد........تولدت مبارک........مبارک مبارک..............تولدت مبارک...........بیا شمع ها رو فوت کن............که صد سال زنده باشی.
۲۷ سال پیـش تو چنین روزی فرشتــــه های آسمــــون ناراحت بودن.چون یکی از پیششون پا به دنیا میزاشت...ولی امروز با دیــــــدن عشق من و تــــــو جشن گرفتن!از خدا ممنونــــــــــم که تو چنین روزی تو رو برا خوشبختی من آفرید!عاشقتــــــــــم همسر گلم!تولــــــــــدت مبارکــــ ! این متن اس ام اسی بود که امروز برای عزیزترینم فرستادم....و درس یه سال پیش تو تفلد خودم یه همچین اسی از طرف عشقم منو غافلگیر کرد! این صحفه از وبـــــــم تنها می تونه چند درصدی از عشق من نسبت به همسرم رو نشون بده!باقیش تو قلبـــــــمهـ.......! مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود! چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟ ************************** خدایا جای سوره ای به نام عشق در قرآنت خالیست که اینگونه آغاز شود و قسم به روزی که دلت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت
قشنگترین لحظه هایم را با سخت ترین دقایقت عوض میکنم تا بدانی ********************************** برای همنفســـــــــــــــــمـ:
سلام ترانه ی قشنگ زندگی من....سلام تموم هستی و بهانه ی قشنگ من برای زنده بودن. تو بهترین هدیــــــــه ای بودی که خدا بهم داد.......تا ابد در عمیق ترین نقطه ی قلبمی و تا مرگ باعث وایسادن ضربانم نشه ...برای تو می تپه..........! نمی دونی چه شب هایی که قبل از به دست آوردنت با اشک میخوابیدم و چه روزایی که به امید به دست آوردنت جون تازه ای می گرفتــــــــــــم........خدا ما رو بهم رسوند........کار هیشکی نبود جز خود خدا.....! خدایا ازت ممنونم به خاطر تولد عشقم........به خاطر عشقی که بین من و رسول هست و به خاطر زندگی قشنگی که برامون ساختی.........!اونقدر قشنــــــــگه لحظه هام که ترس از دست رفتنش داره دیوونم میکنه!.........خدایا چیکار کنم............؟چه جوری خودمو به بی خیالی بزنم آخه.....!من خیلی عاشقم ......یا تو داری هی امتحانم میکنی....؟اوووووووووف..........! خب حالا برم سراغ خونه ی عشقمون......! از کجاش بگم.........؟ چند روزی رو داشتم برنامه ریزی میکردم که برا عشقــــــــم تفلد بگیرم که زدن رو هر چی برنامه ریزیــــــهـ..۱قراره فردا برا آقاهیم تفلد بگیرم.....!عسک میندازم براتون میزارم......رم گوشیمم پیدا نکردم.......همچنان دارم میگردم......! خب از دیروز صب بگم.......یعنی یک شنبه.. ساعت ۹ و نیم بود که آقاهیم بهم اس داد........دقیقا این بود. "سلام خانـــــــــومم...صب بخیر.. عزیزجــــــــــونمـ زن عمو شدی....!مبــــــــارکه.!" منم از بس ذوقیدم دیه خوابـــــم نبرد.......دی ظهرش با مامی و خواهر شوشو ها رفتیم بیمارستان امیر سام به دنیا اومد.......هوووووووووووووووورا! دیدمش جینگولی رو کپی برابر اصل است....شبیه باباشه!......وای به جای مامیش من می ذوقیدم....!از اونجا برگشتیـــــم خونه خواهر شوشو اینا.........شام و خوردیـــــــــم و منم عکس هایی که از امیر سام گرفته بودم رو به عموش(که آقاهی جون بنده باشه)نشون دادم.........همش آروم بهش می گفتـــــــــم .......ایشالا یه روزی تو بابا شی عزیزدلم.........اونم زیر زیرکی دستمو محکم می گرفت و ول کنم نبود....! خدایا به همه کسایی که نی نی میخوان زودتر نصیبشون کن....واقعا شیرینی زندگیه......!برادرشوهرم به طور ناباورانه ای به زندگی اش علاقمند شده..!خدایا شکرت. امروزم که رسول از بس می ذوقید برا دوستاش شیرینی داد.......هم به مناسبت تفلد خودش..هم امیر سام. خو من چیکار کردم...........هیچی .......شب برا عشقم یه نوشته ی عاشقونه زدم رو در یخچال تا صب بخونه......که خونده بود و کلــــــــــــــــی ازم تشکر کرد عشقم..! تا الانم با هم بودیــــــــم......الانم یه گوساله تو پارکینگمونه و همش میگه ماااااااااااااااااااا...! من خیلی ناراحتم امشب نتونستم تفلد بگیرم.........آقاهیمم همش میگه خودت برام کادو شکلاتی........برا خودت هدیه بگیر.......! امسال نتونستم سورپرایزش بکنم.......امیرسام همه چی رو خراب کرد. چهارشنبه یا پنچ شنبه براتون یه آپ مفصل و پر عکس میزارم......حالشو ببرین. برین ادامه......حرف ها دارم.
دوستت دارم مرد نازنینـــــــــــــــــــــــم. پی نوشتـــــــــــــــــ : خدایا من چیزی را نمی بینم...آینده پنهان است ولی آسوده ام.....چون تو را می بینم و تو همه چیز را برین ادامه حرف دارم............گریه کردم..اونم خیلی. حرف های دلم سلام جیگرای من...........خوبین؟ من که عالیم در حد تیم ملی..........یادتونه بهتون میگفتم هی دلم میسوزه........هی دلم میسوزه..........خیلی تو خودم بودم همه چی از یادم رفته بود حتی لذت عشق و محبت های آقاهیم. ولی خدا رو شکر از روز عیدیم دلم وا شد. از کوجای زندگیمون بگم ...............خو این هفته رو کلا خونه تکونی میکردم........قرار بود مامانیم پنج شنبه برام عیدی بیاره. سه شنبه آقاهیم رفت تابلو هامون رو از آتلیه گرفت ....منم همش می ذوقیدم و می گفتم مامان رسول دیر نکرده............رسولم کاملا منو ذوق مرگ کرد بعدش عسک هامونو دیدم.........نصبش کردیم تو اتاق لاومون خیلی خوجل شد.......دست همسرم درد نکنه. چهارشنبه صب بود بیدار شدم با حال فسردم.......خونه رو شروع کردم.......عین جنگل آمازون کردمش .........بعدش طبق قرار قبلیمون مامانیم بهم پول داد تا برا رسول خرید کنم برای عیدیش.......منم با آقاهیم اسیدم و ۳ و نیم باهم قرار گذاشتیــــــــــمـ ....... با هم رفتیم کلی گشتیم و چند تا لباس خوشمل برا رسول خریدیم..........بعدشم که هی میگفتم آقاهی بریم خونه من کلی کار دارم........همش می گفت بزار یه کم بگردیم بعدش میریم........من کلا خط خطی و فسرده بودم...همش می زدم تو ذوق نفسم..............جلو سینما که رسیدیم .....رسول ازم خواست بریم فیلم ببینیم ولی از اونجایی که من خط خطی بودم زدم تو ذوقش.......بعد گشت و گذار اومدیــــــــــم خونه.......هی وای من خونه جنگلی........اعصاب خط خطی........آقاهی احساساتی که همش بهم گیر میداد.........حتی بوسه هاشم منو خط خطی تر میکرد..........نمی دونم چه خاکی شده بود بر سرم......هههههههههـ آقاهیم بهم گفت :عزیزجونم بابام اینا گفتن میایم بالا تا عسکتونو ببینیم......همینو نگفت...........من بلند داد و هوار کردم(آخه خونم نا مرتب بود و کلی هم کار داشتم)...........و از اونجایی هم که بغض داشتم شروع کردم به گریه کردن......بیچاره رسول........اولش یه کم ناراحت شد و گفت به خدا من نگفتم بیان........بعدش تو آشپزخونه محکم بغلم کرد و هی ناز و نوازش و با حرفاش بهم آرامــــــــــــش داد خیلی.......بهم گف نگران خونه نباش زودی تمومش می کنیم............منم آروم شدم.....دی مهمونا اومدن و از عسکمون کیفیدن و بعدش رفتن........ساعت ۱۱ و نیم بود و من هنو در پی کارها........خداییش اگه حرفا و امید دادن ها و کمک های آقاهی گلم نبود ..........درجا سکته می زدم........آخه خیلی خونه رو شلوغ کرده بودم. آقاهیم...........ظرفا رو با مایع سفید کننده شست و روی اجاق گازمون و شست و برام غذا درستید ...برام لقمه گرفت و بوسم کرد و .............ههههههههههههه......بازم بگم...........من تا ۷ صب بیدار بودم. کل کارهامو درستیدم و رفتم حموم و رسول نازمم خیلی خوابش میومد خوابید......وای چه حس خوبی بود ..........خیلی زیبا بود........اشکامم خیلی مفید بود ......دلم وا شد خیلی. ۹ و نیم بود آقاهیم بیدارم کرد..............هی ناز کردم.........ناز کردنام تا ۱۰ و نیم طول کشید......بعدش پا شدم دیدم صبحونه درستیده.......با هم خوردیم......اومدم سریع رایانه ام دیدم قاط زده.........دیشبش فلش برادر شوهری رو زده بودم.....وای بازم کم مونده بود گریم بگیره که همسری رف دوسشو آورد و برامون درستید و کلی خوشحالم کرد........الهی فدای همیرس نازم بشم من. ساعت ۱۱ بود با مامانم حرفیدم ......گفتم به خاله مصی بگو آماده شه رسول بیارتش اینجا...........کمکم کنه..........آقاهیم رف بیرون تا میوه و شیرینی و خرت و پرت بگیره.......خاله مصی هم عین فرشته ها به دادم رسید.........۲۰ سالشه..........خیلی مچیم......... خاله ناهار درست میکرد و منم موهامو جینگولی میکردم.........بعدش ناهار و خیلی خوجل درست کرد...........بعدش رسول اومدیم خوردیم.........کلی هم سر میز خندیدیم..........زودی پا شدیم........اومدیم تا آرایش کنیم..............رسولم داشت ظرفا رو می شست....برامون چایی درس کرد..............عشقم میوه ها رو با سلیقه ی تمام چید و بعدش باندا رو تنظیم کرد و بعدشم.........پله ها رو تمیزید و نشست یه کم استراحت کنه.........همین که خواستم آرایش کنم یادم افتاد وسایل آرایشم مونده خونه مامیم.......رسولم رفت و برام آورد و گف مامی میگه یه ساعت دیه میایم...........ساعت ۲ بود و فقط یه ساعت وقت داشتم نصفه موهامم مونده بود..........آرایش کردم.......موهامم تموم شد...........لباسامو پوشیدم.......بعدش آماده شدم تا مهمونا بیان........موزیک دادم آخرش..........رفتم تو پله ها همسری رم دیدم..........بوسم کرد و گف خانومم چقدر ناز شدی.........؟ منم اعتماد به نفسم خیلی رف بالا و بعدش کار دادم دستش.......هههههههههـ وای خیلی خوب بود همه چی ............حالا مهمونا اومدن..............آ و جاری هم بود..........همش افه میومدم........کلی با خاله هام حال کردیم............همه نیگام میکردن منم بر خود می بالیدم............صدای باندام که ترکونده بود..........کلی رقصیدیم.......بعدش مامانیم هدیه مو بهم داد..........بوسیدمش کلی تشکر و فلان. یعنی تو عروسیم این قدر بهم خوش نگذشته بود.............عــــــــــــــــــالی بود............با خاله ........مصی و مری و فاطی.........همش می رقصیدم..........بعدم مری یهو احساساتی می شد و فکر میکرد من شوشوشم.........ههههههه با هم قرار گذاشتیم همسریامون برن استخر .......ما هم یه جا جمع شیم بزنیم و برقصیم........و بسی شادی کنیم............نشد..اووووووووووووووم........اگه می شد خیلی خوش می گذشت. آقاهیمم طاقت نمی آورد هی وسط مراسم می اومد صدام میکرد بوسم میکرد و بعد می رفت.......یه بار اومد تو........من هر جا میرفتم چشش رو من بود..........خواهر شوهرم میگه سحر این قدر رژه نرو بیچاره رسول حالش بد شد..........ههههههههه...........فدای چشای خوشمل و اون نگاه حیضت به من بشم نفسم. بهدشم همه رفتن...........من موندم و عشقــــــــم و خونه نامرتبمون و کلی جینگولی و وسایلای خوشمزه و خستگی.......به خواسته ی نفسم موزیک گذاشتم...........با هم رقصیدیم................خیلی فاز داد.......فقط مسخره بازی در میووردیم.........عاشقتــــــــــــــــم عشق من بیشتر از اونیکه فکرشو کنی.........از اون روز به بعد عاشق تر شدم نسبت به عشقـــــــــم........چقدر پیچیدس مبحث عاشقی ..........خیلی........خدایا همیشه این جوری بمونم........خواهش......؟ آقاهیم کمکم کرد کلی.........خونه رو مرتب کردیم تندی........بعدش یه کم عشقولی شدیم.............یه کم نه..........زیاد خو..........رفتیم پایین شام و خوردیم........دوباره پریدیم بالا ووووووووووو شب جمعه بودا مث اینکه............۴ و نیــــــــم خوابیدیم............وای که عزیزم چقدر احساساتی شده بود.........بهم میگه انگاری یه ساله ندیدمت سحرم.......بزار همش نگات کنم.........منم که کیف میکردم.............یه چیزایی هم می گفتا ولی نمیــــــــــــــــگم..........بد آموزی داره.................هههههههههههـ.....خلاصه اون روز خیلی روز قشنگی بود.............سعی کردم یه کم با آ خوب باشم......چون با من خوب رفتار میکرد.......دلم سوخید . وای ببینین چقدر نوشتم............عکسای عیدی به اضافه ی لباسمم تو پست بعدی میزارم...........آخه رم گوشیمو گم کردم دعا کنید پیداش کنم.........هی وای خدااااااااااااا! دیروزم که جمعه باشه تا عصر همش با هم بودیــــــــــــم ......رسولمم که احساساتی ...............آهنگ میزاشت صداش و بلند میکرد بعد منم براش قر میدادم........در هر حالتی باهم میرقصیدیم....... نشسته........رو صندلی.........خوابیده.........هر چی که فکرشو بکنین. عصری هم با رباب اینا .........دوست رسول و خانومش.......رفتیم نمایشگاه کاسپین.....کلی خرید کردیم...........مرغ و ماهی و گز و شکلات و آجیل و تخمه و ...........کلی هم چیزای دیه........از لباسا و کیفاش اصلا خوشم نیومد.شبم خونه مامان اینا بودیم........قربون بابام برم که این چند روزه هی اس میداد و می گف........دختر گلم چی میخواد براش بخرم............منم که خجالتی............ههههههـ شبم رسیدیم خونه......جیش و بوس و لالا. امشبم که برا همسرم یه غذای خیلی خوشمزه درس کردم.......خورد و ........همین جوری نشسته خوابش می برد............نشستم یه کم نیگاش کردم........هی سرش سنگینی میکرد و از خواب می پرید........دویدم تو بغلش محکم ......قه قه خندیدم.......اونم خواب آلود بود فداش بشم.......همش می گف........چیه عشقم.......؟چته ...........؟چرا همچین می کنی............بوس بارونش کردم........فرستادم رو تخت.............الانم که دارم برا شما می نویسم...........هههههه
برای عشقـــــــــــــمـ:
امیــــــــــــدوارم تا عمر دارم همینجوری عاشقت بمونم.........عاشق مهربونیاتم عمرم......عاشق صبوریاتم وقتی اعصابم داغونه و آمپرم بالاس.....و عاشق این اخلاقتم که همیشه تو مهمونی ها به فکرمی و هر دم ازم خبر میگیری.........اساسا ویرونتــــــــــــــم رسول.......من خیلی خوشبختم با تو.........میخوام همیشه این جوری بمونی..............اوکی عشقم؟ دوستت دارم تموم بهونه من برای زندگیم. برای خدایـــــــــــمـــــ: ممنونم............حالا واقعا حست میکنم تو روزانه هام................خدا جونم خیلی برام عزیز تر شدی..........وقتی صدات میکنم خیلی ذوق میکنم. حالا برین خصوصی نوشت.
حرف های دلم
به انــدازه کافــی هوا ســــــرد هست ... ! خواهشــا پیکـــی برایم پُــــر کن و مستــــــــم کن داغـــــم کن ... هوا سرده........!یه درود برفی به تموم دل های مهربون و قشنگی که همراهیم می کنن. وای چیقده زیاده که نت نیومدم..البته جویای کامنت هاتون بودم دوستای گلم. از کجا بگم.....روزانه هامو که به کلی فراموش کردم.......فقط اینکه دارم درس میخونم ..........۱۸ واحد برداشتم........ترم دوممه.......دی: سرمون حسابی برا خرید شلوغـــــــــه مامانم قراره آخر همین هفته برام عیدی بیاره.......قراره مهمونم دعوت کنیم.........با عزیزمم رفتیم و یه هفته ای جویای آلبوم دیجیتالی و تابلوی بزرگمون بودیــــــم.....تا آخر فروردین ۹۰ آماده میشه........در باره عکس عروسیمم بگم که اگه نتم وصل شه حتــــــــــــما میزارم....فقط به بعضیام میدم رمزشو......ههههه از کوجا بگم خو.........من و آقاهیــــــــم.......تقریبا هر روز میریم بیرون و خرید..........خدا رو شکر اوضاع بر وفقه مراده. راستی رای دادین...........من و رسول که ماجرایی داشتیـــــــم سر رای گیری که دو بار رفتیم پای صندوق رای........بگذریم از اینا که به کلی وقت گیره.......خیل خوش گذشت........آقاهیم هی می گفت رای اولی........منم ذوووووق میکردم و میزدم زیر خنده........رسول تا حالا ۹ بار رای داده..........برا من یکی شد......بنا به راهنمایی هایی که از یکی از دوستای عزیزم گرفتــــــــــم........هر دو برگه سفید انداختیـــــــم تو صندوق....(پیش خودمون بمونه ها)! این هفته ی اخیر یه کم با آقاهیــــــــم بحث داشتیـــــــــم.......سر اینکه آقاهیـــــم سرم داد زد.......و منم حسابی از دستش تو بغض بودم.......خدا رو شکر عذر خواهی کرد و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد.......حال و هوای این روزام قابل توصیف نیس.......خیلی قشنگه..........مامان اینا قراره برن مسافرت ولی و من و رسول نه...........!متاسفانه بنا به دلایلی ماشینمون رو فروختیم.......دلم برا ماشینمون تنگ شده.....البته ماشین مامانم و میرونیما ولی بازم خو........ دو روزه خونه مامانم اینا تلپ بودیـــــــــــمـ.....امشبم که مامی بزرگم و دایی اینا اونجا بودن.......ساعت ۱۱ بود اومدیـــــــــــــمـ خونه و عشقـــــــــــولی شدیم و بــــــــــــــــــوق........(قابل توجه سفیده ذغالی) هههههههـ همون روزی که آقاهیــــــــــم سرم داد زد....البته مقصر بودما ولی خو ناراحت شدم آخه........آقاهیـــــــم از دلم در آورد ولی من نمی دونــــــــــــم چرا دلم خیلی گرفته بود......دو روز پیش بود..........من به آقاهیـــــم بازم یه حرفایی بدی زدم ولی بوخودا بازم دست خودم نبود......اصلا روانی شده ام من...از بس به این و اون دل سوزوندم.........ههههههه تو اتاق خودم بودیم(خونه مامانم اینا).......آقاهیم سرشو گذاشته بود رو پاهام و داشت فکر میکرد منم که نگو..........موزیک اصفهانی ..........چه در دل من ...رو گوش می دادم و اشکام عین هو گلوله سرازیر می شد که رسول گوشی رو ازم گرفت و آهنگ و بست.....اجازه نمیده موزیک غمگین بزارم .........آخه خیلی لطیفم من......! دلـــــــــم برا خاله ام میسوزه...........تازه نومزد کرده ولی..........بگذرم از اینجا هم. جدیـــــــــدا دلم برا همه میسوزه.....یکی به فریادم برسه........خیلی نازک نارنجی شدم........تنها پناهم آغوش گرم همسر عزیــــــزمه تو این چند روزه.......... بابامم که امشب به زور رخصت داده تا بیام خونه خودم.........قربون مامان نازمم برم من که این هفته حسابی داره برام زحمت می کشه......هنو بهم نگفته برام چی میاره.....تو خمـــــــاریم. آخ جووووووووونمی الان چند هفته اس........مجلس آخر هفته منو خمار کرده...........خیلی خوش میگذره وقتی با خاله هام میزنیم و می رقصیم........عمدی میخوام به مامی بگم "آ" رم دعوت کنه تا بترکـــــــــهـ........حتما عکسایی براتون میزارم آخر هفته تا حالشو ببرین........ خونه تکونیمم که مختصره آخه خو........همه وسایلام نو و تمیزه........یه لباس خوشملم خریدم این چند روزه عکسشو براتون میزارم.......یه تاپ یه طرفه و دامن کوتاه مشکی ........... از همه دوستایی که جدیدا محبتاشون بهم رسیده ممنونم......این هفته رو رد کنم به همتون سر میزنم. برای عشقـــــــــــــــــمـ: گل نازم ممنونم ازت به خاطر همه نگرانی هات برای آیندمون ولی این جوری هم خودتو نابود میکنی هم منو..........من بارها بهت گفتم............پای همه چیزت هستم وهمین که محبتت رو دارم خوشبختم.......من خوشبختی رو تو حرفای قشنگت می بینم مرد من.........میدونم دلت میخواست مث هر سال مسافرت باشیــــــــــم...........من دلم برا شب زنده داری ها و اشکای تو حرم آقا تنگ شده........ولی دوس دارم امسال رو تو خونه خودمون باشیم و سفره هفت سین بچینم .....من باشم و تو باشی و خدا ............با کلی عشق و بوسه و محبت و لحظات دوست داشتنی...... گلم دیگه نبینم تو خودتی مگر اینکه من مرده باشم عزیزدلم. خیلی دوستت دارم مرد من...............نازنینــــــــــــــــمـ. برای خدایــــــــــمـ: خدایا چی بگم از معرفتت که حرف نداری...............معرفتت رو عشق است خدای نازم........خیلی دوستت دارم تنها همدم من و عشقــــــــــم..........تو بهترین سرمایه ای هستی که من و رسول تو زندگیمون داریم. حرف های دلم سلام خانومای خوشگل و خانـــــــــــــوم. حالتون خوبه؟ بچه ها تو رو خدا ببخشید که زیاد تو وباتون نمیام.درکم کنین تو رو خدا.........فیش تلفنمون اومد.......نصف بیشترش اینترنت هوشمند..........آخه خو چرا ای دی اس ال نباید باشه.......خوبیش اینه که آقاهیـــــــــــم گفت فدای یه تار موت...ولی خوب دلم میسوزید براش.........چرا باید ۶۰ تومان مفتی بریزیم تو شکم دولت.....هههههههههههههـ...از این به بعد کم میام تا نتم ردیف شه. می دونیــــــــــــــــن امروز چه روزیه ؟
چه ازدحامی به پا کرده ای در من!
به دو سال پیش که بر میگردم دلم می لرزه......روزیه که منو آقاهیــــــــــــــــــم مال هم شدیــــــــــم.....از شما چه پنهون من اونقدر مشغولـــــــه درس خوندنم که اصلا یادم نبود.....طبق معمول دیشب وقتی میخواستیم لالا کنیــــــــمـــ عزیـــــــــــــزدلم بهم گف. عزیز جونم میدونی امروز چه روزیـــــــهـ ؟ ولی من حتی یه ذره هم به ذهنــــــمـ نیومد خو.....همش فشار آوردمــــ..........اووووف آقاهیـــــــــمـــ خودش برام یادآوری کرد و ازمــــ خواست یه شب کاملا عشقولی داشتـــــــــه باشیمــ ......که داشتیــــــمـ...خیلی شب قشنگی بود برامـــ...........هر سال شب عقدمون برام به یاد موندنی میشهـ.......سال پیش خونه بابام بودم هنو......کلی مهمون داشتیــــــمــــ.....آقاهیــــــــمـ با کلی شیرینی اومد تو.........همهـ مهمونا کوپ کرده بودن.......آخه قضیهـ همون دشمنی بود.....همهـ حسودی میـــــــکردن. یهـ کم از دیشب بگم بعد برم سرغ تبریکـ بهـ آقاهیــــــــمـ. پنج شنبهـ خونه مامی ایـنا بودیـــــمـــ........خاله مرمرم ایــــــنامـ اونجا بودن......خیلی خوش گذشت.....با خاله مرمر قرار گذاشتیـــــــــمـ فردا بریــــمـ دکتــــر ..........خالهـ پری نمیــــــاد ........باید مجبورش کنیـــــــمـ دیهـ. شبش از بابامــ ایــــنا هی اصرار که بمونیـــــن شبــــ و ولی از اونجـــــــایی که با رسول قول و قـــــرار داشتیــــمــ.......با ایـــــما و اشاره و ایــــــنا موفق شدیـــــمـ بیایم خونهـ.......بعدشمــ که ساعت ۴ بود خوابیدیــــمــ........الـــــهی فدات بشمــ......که این جور موقع ها بادیدن قیافت کیف میکنمـــــــ........فک کنم بفهمین چی میگمــــــ...........وقتی از بالا به صورت مردونه ات خیره میشم.....حالم بد میشه........ته ریشه مردونه.....صورت گندمیت......چشمای خوجلت.........وای که صد برار بهـ مرد بودنت اضافهـ میشهـ آقاهیــــمـ. خانوما شمام این جوری هستین؟ من و رسول وقتی با هم صحبت میکنیم تازه می فهمیم که تو همدیگه غرق شدیمــ......همدیگه رو فراموش می کنیمــــ....مبتلاتر میشیمــــ......احساس میکنم هزاران ساله که من رسولمــــ و رسول منــــهـ......نمی دونم چرا این حس رو دارمــ. دیشبم خونه خواهر شوهر اینا بودیمـــ....مامان مبینا.........خیلی خوش گذشت یه شب به یاد موندنی ........کلی هم برامون زحمت کشیده بود.........اونقدر خندیدیــــــمـ....بعدشم که اومدیـــــــمـ خونه مون........... همسری درازکش بود رو تخت.......منم که دستم بند بود......که برام یادآوری کرد و منم محکم پریــــــدم و بغلش کردم...... وای چقدر شیرین بود یادآوری کردن اون روز..........صبش که با هم رفتیـــــمــــــ آزمایش دادیمــــــ.......و آقاهیــــــــــمـ تو سالن منتظر بود تا از کلاس درآمـ ......و وقتی در اومدمـ با لبخندش خجالتم داد... و ظهرش که با هم رفتیــــــــمـ کاروانسرا سنگی...........داشتمــــ غذامو میخوردم که با نگاهش پرید تو گلوم........و زودی بهم آب دادی ...... عصرش که جواب آزمایشا رو گرفتیـــــــمـ و حالا دیهـ وقت محضر بود........ولی اتفاقی افتاد که هر دومون گریون رفتیـــــــمـــــــ محضر..........یادته عشقم؟ یادته چقــــــدر انتظار کشیدیــــــمــ......دیشب آقاهیـــــــــمـ یه آخیش از ته دلش گف...........و شروع کرد به عشقولی حرف زدن........ آقاهیــــــــــمـ : خانومیــــــم یادته چقدر برات زحمت کشیدم تا الان این شب و با هم داشته باشیــــــمـ. یادته.......۲ سال پیش ........چقدر زود گذشت........۲ سال گذشتــــــهـ و من تونستمـ این جوری باهات راحت باشمــ یادته شبش چه جوری با چه کلکی ازت بوسه گرفتــــــــــمـ........یادتهـ چقدر شب قشنگی بود.......یادتهـ چقدر تنم گرم بود و از خودم خارج شده بودمــ.....یادته چه جوری افتادی تو اعماق قلبــــــمـ. لذت می برم وقتی برام یادآوریش میکرد..........به نظر خودم بهترین شب زندگیم........همون شب بود.....رسولم با من موافقهـ. تبریک نمیگین بهمون؟ ما حالا دو سال مال همیم........... آقاهیــــــــــمــ.......دومین سالگرد عقدمون رو بهت تبریک میگم عشقــــــــمــــ. وقتی با توام خودمو فراموش می کنــــــــمــ. پَس مے زنمــ لحظه هآ را
عاشق اون لبخنداتــــــــــم....که رو تخت دراز کشیدی و با اون ته ریشهـ قشنگت بهم می خندی.......نمی تونستم با این زیبایی که متن های سنجد بیان کرده بیان کنمــ.......ممنونم سنجد که همیشهـ حرف دل من تو وبت هست. کلافه کـــــرده ای مــــــرا محضرمون یادم نمیــــــــره ! ولی ای کاش تو این دو سال دیگردون یهـ کم باهامون مهربونتر بودن......دو سال گذشت......چه جوری؟........عین یه باد.......ولی من هنوزم تازه عروسما!...این اسمو دوس دارم خو. پی نوشت: از مریـــــــــــــــــــم عزیزم که تو وبش بهمون تبریک گفته خیلی ممنونم...دوست گلم...خانومی. تو لینکام هستش.....خوشبختی یعنی این. آهنگمم به عشق آقاهیـــــــــــم عوض کردم. خدایا شکـــــــرت.
عاشقانه نوشت برای دوستــــــــــای نازنینـــــمـــ-: یعنی من عاشق محبتاتونم تک تک..........واقا ازتون ممنونــــــــــم گلای نازم.......خیلی دوستون دارم.........امیدوارم بتونم جبران کنم خوبیاتونا دوستای قشنگم.............می بوسمتون. کلی هم چیز برا گفتن دارم........باید ای دی اس الم درس شه بعد......بای تا های بعدی ........بوووووووووووس
سلام خانومای خوجل......خوبین؟ تو رو خدا ببخشید جواب کامنت هاتونو نمیدم........نتم از اون ذغالیاس.........ولی بازم نمی تونم نیام......معتاد شده ام..........بوخودا جبران میکنم.
عاشق این عکسمــــ...عاشق اون آرامشی که دختره تو بغل پسره داره...........و خدا رو شکـــــر........حال من درس همینیه که عاشقش بــــــــــــودم. خب هی وای من از کوجای این زندگی شگفت انگیزم بگم براتون...... این هفته ام خوب بودم حسابی درس خون شدم.........ههـ شنبه خواهر شوهر کوچیکه خونه ما بودن.......شام و رفتیمــــــــ پایین.......مبینا خواهر زاده رسول اومد بالا پیش من و آقاهیم موند شب و............رسولم هی اذیت میکرد میگف....سحر باید بیاد وسط........تا ساعت ۴ بیدار بودیمـــــ......آقاهیمــــ هی اذیتمون میکرد.........ما هم غش میزدیمـــــ.........آخر سرمـــ...مجبورم کرد رفتمـــ وسط..تو بغل آقاهیمــــــ.........ساعت ۴ بود خوابیدیم......صبش پا شدم صبحونه آماده کردم.......با همدیگه خوردیمــــ........مبی کوچمولوئهـ و خبـــــــــــرنگار. من و مبی رفتیمــ پایین......تو وارد نشده مبیا به مامانش بلند میگهـ..........مامانی اونقدر خوش گذشت......دایی رسول فقط اذیتمون کرد..... و یه چیای دیگهـ (خواهر شوهر...مادر شوهر نسبتا ح....س........و....د و پدر شوهر زده بودن زیر خنده)..........خو بچه مگه فضولی......جیـــــگره! خانوما یکشنبه بود.......من خونه تنها بودم نشستم از اون فیلم های اره دیدمــ..........آقاهیمــــــ بفهمه خیلی عصبانی میشه....همین جوری تنم می لرزید....بعد دیدن فیلم از جام تکون نخوردم.......درازکش تی وی می دیدمــ......رسول وقتی میخواد بیاد خونه کلید میندازه......صدای کلید رو که شنیدمــــ عین هو جن زده ها پریدم دم در.......محکم بغلش کردم........ولی نگفتمــــــ می ترسما.......شک نکرد چون کار همیشگی مونهـ.........یه کم چایی نوشیدیمـــــــ......عشقولی شدیمــــــ....ساعت ۳ بود که داشتیمـــــ می خوابیدیمـ......یه دفعه صدای بسته شدن در و...جر جر در .......تالاپ تولوپ وفلان......من که داشتمـــــ سکته می زدم........آخه جالبش اینجاس....همین که ما رفتیم تو راه پله صداها قط شد........رسول...تو دستش یه میله کوچیک...منم دارم از بالا همکاری میکنم...........تو این مدت واقعا داشتم حس میکردم که تو این شرایط قرار گرفتن چقدر ترسناکهـ........از یه طرفم نگران رسول بودم....یه ده دقیقه ای طول کشید خونه رو تفتیش کنهـ.........تو این مدتمـــــــ هی یواشکی صداش میکردم و میگفتم رسول من می ترسمـــــ............. ساعت ۶ بود رسول داشت میرفت سر کار هوا افتضاح تاریک بود.........منم داشتم خوابای وحشتناک میدیدم که رسول بیدارم کرد.......داشتمـــ از ترس می لرزیدمـــ........آقاهیمـــــــ بهم دلداری داد و گف چشاتو ببند و آروم بخواب.......درم از پشت قفل کرد.......یعنی من تا حد مرگ رفتما! فرداشمــــــ همسایه های پایینی مون فکر میکردن که سرو صدا از جانب ما بوده...............وووووووووووووووی وحشتناکه! حالا اتفاق دوم......... شب بود......داشتم کتری رو می جوشوندم..........ظرف غذا هم رو اجاق بود......خواستم یه کمی توش آب جوش بریزم.........اصلا از کتری استفاده نمیکنم......پریز آشپزخونه قط شده بود و من نتونستمــــ از چای ساز استفاده کنم.........در حال ریختن آب جوش به غذا بودم.......غل غل میزد....اونقدر که داغ بود.......این دستگیره کتری من درس بغل کتریمه و پلاستیکیهـ.......همین که داشتم آب و می ریختم....یهویی دستگیره اش شکست و آب جوش کتری با شدت تمام ریخت رو پامو و کتری هم محکم افتاد زمین........اونقدری ترسیده بودم که صدام در نیومد ..........آقاهیمــــ داشت تی وی میداد......اونقدر کتری با شدت افتاد که فوری اومد تو آشپزخونه.......محکم بغلم کرد.......منم که هنو بهت زده بودم از ترس.....اشکام سرازیر شد......عشقمــــــ...همش می گف ای جان خانومم گریه نکن..چیزی نیست......برام خمیر دندون آورد تا به پام بزنه........لباسمو که کنار کشیدیمــــــ اصلا اثری از سوختگی نبود در صورتی که پام اولش خیلی سوخت........حتی سرخم نشده بود......دی..........من در شگفتم......خدایا چوخلصتیمـــــــ..........چند تا عکس گذاشتم ادامه ببینین حوصله تون سر نره.......از خاطرات دبیرستانیمهـ......... فردام میخوام برم تو دانشگاهمون همایش هستش....... دوشنبه اولین جلسه از ترم دوممون بود........عاکفه رو اونجا دیدم محکم بغلش کردم...کلی هم خوش گذشت..........مگه نه عاکی؟ برای عشقمـــــــــــ: ممنونمـ از اینکه تو هر لحظه زندگیمـــــ هستی و من کمبودی حس نمیکنم.ممنونمـ از اینکه وقتی برام مشکلی پیش میاد بغلمـــــــ میکنی و همین کافیه تا من همه چی رو فراموش کنمـــــ.............. ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم با تو من مثل ستاره بی تو من خاک زمینم * گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم ازدل برودچون تو بیایی * تنهـــــــــــــــــــا مرد زندگـــــــــــــــیــم دوستت دارمـــــــــــ برای معبودمـــــــ: ممنونم ازت که حرفامو شنیدی من حالا از همیشه بهت نزدیک ترمــــــ نازنینمـــــ........دوستت دارم خدا جونم. ادامه بدون رمزه.............! پی نوشتـــــــــــــــــــــــ: عکسای ولنتاینم. ای کاش روز اول عکس می گرفتـــــــــــم.خیلی شلوغ و خوجل بودا!.......شکلاتاشم خوردیـــــــــــــــم به سلامتی.دی حرف های دلم سیلام خوشجلای من..............خوبین؟مام خوبیم......شکر
خوب من بعد یه مدت طولانی اومدم.......خانوما ببخشید دیر کردم و جواب کامنت هاتون رو نمیدم........الان نتم از اون ذغالی هاست........نمیدونم ای دی اس الم چش شده......وقتم نمیکنیم بریم درسش کنیم.......ولی براتون آپ می کنم. خوب با تاخیر ولنتون مبارکـــــــــ خوشجلای من.......از اونجایی که من و رسول دو سال پی در پی رو تو ولن روز عشق گرفتیم......امسال من تصمیم گرفتم امشب یعنی اسپندارمذگان رو با هم خوش باشیم.....قرار بود عشقمــــ نره سر کار ولی از شرکتشون تماس گرفتن....باید می رفت...........حالا حسابی دپرسم........ بگم اندر احوالات کادوهام.............اگه ای دی اس ال داشتم عکساشونو براتون میزاشتم....... خانوما به دلایل وجود مشکلات مالی من و رسول فقط تو ولن کادو خریدیم......ولی هر دومون دپرس بودیمــــ امان از بی پولی........هههههههههههههـ از بس که دیر دارم آپ میکنم روزانه هام از یادم میره........سه شنبه صب بود با آقاهیمـــــ رفتیمـ بیرون.....رسول اصلا حواسش نبود و منمـ از غصه داشتمــــ دق میکردمـ ..فکر میکردم ولن رو به کلی یادش رفتهـــ......یه سر به دانشگاهم زدیمــــ...از اون جاهم رفتیمــ ناهار و بیرون خوردیمـــــــ...از اون کباب بناب های مشت زنجــــــــان.......بعدشم اومدیمــ خونه......من همش تو دلمــــ می گفتمـــ چقدر زود عشقمـــ یادش رفتهــ........ظهر شد و رسول رف سر کارش......پا شدم بهش بزنگم و تبریک بگم ولی حسابی اشبانی بودم......باهاش حرف زدم و تبریک گفتمـــ حالا اینجاش جالبه که رسولمـــ فک میکرد من فراموش کردم......بهمــــــ گف اس منو دیدی بهمــــ زنگیدی خانــــــــــــــــوم........منم که در حیرت بودم یه دفعه گوشیم صدا داد ........رفتم دیدم پیامک آقاهیمــــــهـ........نوشته بود برو تو اتاق خواب و بالای کمد و ببین........ رفتمــــــ دیدم همسری چه کرده.....یه جعبه کادوی قلب بزرگ قرمز.......بازش کردم.......توش پر از جینگولی بود.......ادکلن......یه عروسک ملوس........یه شاخه قلب.......یه پنی سیلین قلبی........یه بسته پر از شکلات های قلبی........یه جعبه که توش یه قلب شیشه ای هست......یه کارت تبریک خیلی ناز........که توش نوشتهـ بود " ای قشنگتـــــــرین بهانهـ من برای زندگی ای تمومــ دلخوشی من همسر عزیزمــــــــ بی بهانهـ دوستت دارمـــ و عشقت را می ستایمـــــ" وای بهترین هدیهـ و سورپرایزی بود که گرفتمــــ تا حالا............حالا می فهممــــ چرا عزیزمـ اصرار داشت کارهامونو جداگانهـ انجام بدیمـــــــ.............من رفتمـــ دانشگاه صبش.....رسولمــــــــ رفت داخل شهر... حالا من چی........هیچی براش نخریدهـ بودم.......زودی دویدم تو بوتیک اطراف خونمون یه گوی خشگل خریدم براش........کادوش کردمـــ ...منتظر موندمــــــ تا بیاد.......عاشقونهـ و از صمیم قلبمــــ بهش تبریک گفتمــــ........ تازه این دفعه هم ماهگردمون رو باختمــــــ به عشقمــــ.......ساعت ۰۰:۱۵ دقیقه بامداد بودش......ماهگردمون و تبریک گف بهم عشقمـــــ....... من و نفسمــ اول زندگیمون قرار گذاشتیم ماهگردامون رو برا همدیگهـ یادآوری کنیمـــ هر کی دیرتر یاد آوری کنهـ.......آخر یه سال می شماریمـــ........جریمه اش اینهـ که یه کادوی بزرگ بخرهـ............هههههههـ.............هنو وقت دارم تا ببرم...مگه نه؟ این اس آقاهیمـــهـ برا امروز........ "عزیـــــــــز جونمـ ببخش نتونستمــ امروز برات کادو بگیرمــــــ.ایشا... جبران میکنمــــ.میدونمــــــ امروز روز عشق ایرانی هاست و امیدوارم عشقمون تا وقتی که نفس می کشیمــــ زندهـ و پایدار بمونهــ......دوستت دارمـ........." منم براش یه چیزایی فرستادم.....نمیگمـــــــــــ.....ههههههههـ بمونین تو خماری. پنج شنبه هم شب نشینی خونه دوستای جیگرم بودیمــــ و کلی خوش گذشت...... جمعه هم آقاهیم و داداشیام رفتن استخر.......منم دلم میخواست برم باهاشون ولی خب می دونین که نمیشه........ههههههـ الانم که خیلی بی حس و حالم........نمیدونم چرا.........یهـ کم نا امیدیدمـــــ از خودم......ترم یکم رو مفتضحیدیدم...ولی الان میخوام جبران کنمـــــــ.......خدا کنه بتونمـ..... برای عشقمــــــــ: امیدوارم تا زنده ام با تو باشم و با عشقت........ای کاش می شد تموم آرزو هات به گوش خدامون برسه .......ای کاش می شد دیهـ اون جوری ناراحت نمی دیدمت نفسمــ........برای من خودت مهمی.....نه مادیات و کادوهات.......دوست دارم عزیزدلمـــ. خوب گلای نازم برین ادامه مطلب براتون نوشتمـــ کمی....... خدایا دوست دارمـــــــ....خدا جونمــــ کمکم کن تا بهتر و بیشتر بهت نزدیک شمـ....چرا هر قدر سعی میکنم نمیشهـ آخه....... شبنمــــــــ این مدلیشهـ......آپ کردم...فک کردم قبلا نوشتمـــ.ولی ننوشتهـ بودم دوباره تایپ کردم.........اوووووف بچه ها خشته شدم. حرف های دلم سیلام بچه ها....بلاگفا چرا رو اعصاب من را میره آخه.............؟
هنو حرفم و ننوشته تاییدی شد..........برم بنویسم بعد بیام............کلی حرف دارم باهاتون........من الان خط خطی اما!
خوب حالا بیام با این اعصاب خط خطی چگونه عاشقونه هامونو بنویسم.........؟ها؟ تازه قسمت ۲ آشناییمونم حذف شده...میشه واقعا؟ خوبـــــــ از کجا شروعـ کنمـ....از روز چهارشنبه بگم...که من طبق معمول خونهـ مامی جونمـ بودمـ .....نفسمـــ از سر کارش اومد دنبالمـــــ رفتیم آلونک خودمان......یه کمـــــ برا همدیگهــ عشقولی شدیمـــ و بعدشمــــ بوس و لالا. پنج شنبهـ صب بود آقاهیمــــــ بیدار شد رف سر کار......منمـ شروع کردمـــ به تمیزکاری خونهـ.............وای که چقدر تمیزی خوبه؟....یه کم ناهار درستیدمـــــ.....از خود درآوردی بود.....با قارچ و گوشت چرخ کرده و اینا....... رسول ظهر از سر کار اومد و باهم خوردیمـــــ....داشتم آماده می شدمــــــ با هم بریمـ سر خاک........ولی یهـ چیزی شد که نرفتیمـ......خودتون بگیرین دیهـ.......تا ساعت ۶ با هم دیگهـ خوابیدیمـ.......دوست آقاهیمــ زنگ زد و گف داریم میامـ خونتون.....منم زودی پاشدم یه چی درستیدمـ خوردیمـ....بعدش .میوه ها رو چیدمـ.پفیلا درستیدمـــــ.....ژله درستیدمـــــ......چایی دم کردمـــــــ.....شکلات و شیرینی رو هم تزیین کردمـــــ.........ساعت ۹ بود که اومدن......کلی هم ازمـــ حرفای بوقی کشیدن بیرون.....ههههههـ........منظورمـ خانوماشون بودا.......یهـ کیش تازگیا عروس شدهـ....یه کیشم نومزدهـ..........خلاصهـــــ مخم ترکید و بعدشـ رفتنـ....... یه- کم تنقلات آوردم با عشقمـ خوردیمـــ یه فیلمـ خارجیـ خیلی توپـ دیدیمـ....بعدشمـــــ.......همون دیهـــ....پنچ شنبهـ شبا چیکار می کنینـ هان؟ صب زود بیدار شدیمـ رفتیم حموم و یه دوش گرفتیمـ قرار بود ناهار بریمـ خونهـ مامانم اینا .........خواهر شوهرمـ زنگید گفت جایی نرین....مام داریمـ میایم اونجا...... یه خوده ناهار خوردیم.....زنگ در و زدن.......خواهر شوهری اومد.....با کلی تغییر........موهاشو رنگ گذاشته- بو....همون رنگی که من دوس دارمــــ......(اوف.......تقلیدکار)خیلی ام جیگر شده بود......... من و الی......خواهر زاده رسول....داشتیم مسابقه رقص و میدیدم......زحمت کشیده بود آورده بود.......خواهر شوهرم نی ناش میکرد..........شام و رفتیم پایین......کلی من خودشیرینیدمـ........بعدشم که مهمونا رفتنـ.........ساعت ۱۱بود رسول گف بریم خونهـ باباتینا.....گفتم بزار به مامانیم زنگ بزنم ببینم مهموناشون رفتن یا نهـ؟ زنگیدمـ......هنو نرفته بودن.......حاج عمومـ اینا اونجا بودنـ........(همون ح اینا).....رسیدیمـ اونجا.......زن عمو کلی تحویل گرفتــــــــ......و اینا......... بعدشم تا ساعت ۳ صب........حاجی از خاطرات گذشته اش می گفت.....از زمان شاهـ.......کلی هم خندیدیمـــــ.........بعد اونم ح و رسول رفتن خونه اونا سونی دو شو آوردن و تا صب بازی کردیم..........ماریو رو.......جاتون خالیـــ........فک نکنین رسول با ح خوبهــــ ها............نهـ تازگیا یه کم بهتر شده......قبلن ها هر جا می دیدش خونش به جوش میومد....هههههههـ مامانم لحاف های من و رسول رو با دومتر فاصلهـ انداختهـ بود.......مامی و زن عمومـ...پیش همـ ..بابام و عمومـ تو اتاق....ح و داداشامـ تو حال جلوی تی وی.......من و رسولمـــ کنار دوبلکس.......عشقمــــــ هی میگف بیا کنار من بخواب......منم خوب می خجالتیدمـــــ.........یه کم رفتمـ کنارش.....بعد که خوابش برد بوسیدمش و اومدم سر جامــــ......خیلی خوش گذشت...من عاشق حاج عموممـ.....به زودی تو داستانمـــ می فهمین......... شنبه صب........عزیزمــــ زودتر از همه بیدار شده بود.....رفته بود نون سنگگ گرفتهــ بود......صبحونه رو خوردیمــــــ......بعدش قرار بود واسه رویا سیسمونی ببریمــ.....دختر حاج عمومـــــ و جاری بزرگهـ من گرفتین؟ اوکی؟ من رفتم خونه ....مامانیم برامون ناهار درستیده بودم......یهـ کم بهـ خودم رسیدمـ........آرایش کردمـ..موهامو اتو کشیدمـ سیخهـ سیخ کردمشون.......گل سر خوجلمم زدم.......تیپ زدمـ و رفتیم.......چادر سر نکردمـ .....هههـ....... رسیدیم و نی ناش و اینا .......رسول و من از جمله کسایی هستیم که خیلی خوشحالیمـ.........آخه عشخمـ برای اولین بار اونم بعد ۶ سال داره عمو میشهـ و من زن عمو......الهی قربونش برم......اتاق امیر سام و من و رسول درستیدیمـــ....سیسمونی رو میگم........یه کم رقصیدیمــــــ.....همه هی می گفتن....سحر و رسول باید برقصن..........مام غش می زدیمـ..مث اینکه عروسی باشهـ..... خلاصه خیلی خوش گذش اتاق و که درستیدیمــــــ...همه اومدن نیگا کردن....بعد بچه مچه ها نمی رفتن........همه داشتن گریهـ میکردن..رسول همشونو فرستاد بیرون جز محنا کوچمولو.....بعدشم...... مکالمه ی بین من و عشقمـــــ: عشقمـــ:خانومی تو کی برام یه نی نی ناز میاریـــــــ؟ خجالتی امــ....خودمو براش لوس میکردمـــ ....... من : عزیـــــــزم......هر وقت تو رو بزرگ کردمـــــــــ :دی عشقمــــ : باشهـ خانومم حالا دیهـما شدیمـ کوچمولو ؟.......میدونی دوس دارم اسم دخملمون چی باشهـ؟ دخمل خیلی دوس دارهـ....... من : چی ؟ عشقمـــــ : .....داشت فکر میکرد....... حرفشو قطع کردم.........عشقم خیلی با حوصلهـ اس..... من : عزیــــــز بریمـ دیهـ.....خیلی طولش دادیما! عشقمـــــ :...حداقل بزار یهـ کوچولو خانومی مو ببوسم....... من :قابل شما رو ندارمــــ......... اینجارم که سانسور کردمــــــ....:دی تو این مدت محنا تو بغلش بود........عاشق محناس.........خواهر زادش. من : رسولمـ به نی نی مون میگم که چقدر اشتیاق داشتی تا زودتر بیاد..........بهش میگمـ که چقدر دوسش داریـ....بهش میگمـ که شب و روز چقدر داری برامون زحمت می کشی.....بهش میگمــــ که چقدر عذاب می کشی تا من تو راحتی باشم........بهش میگم شبا چقدر از شدت خستگی عین نی نی کوچمولو ها تو بغلمـ زود خوابت میگیرهـ..... دستشو گذاش رو لبمـ.......یعنی بزا منمـ بگمـ..... عشقمـــ : به نی نی مون بگو که چقدر قربون مامانشون میرمـ...به نی نی مون بگو که تنها امیدم تویی سحر........بهـ نی نی مون بگو که چقدر با سختی به دستت آوردمــ..به نی نی مون بگو که عاشقونهـ دوستون دارمـ........ داشتیم عشقولی رد و بدل میکردیمـ که بابای امیر سام....برادر شوهرم اومد تو..........تا حالا اونقدر خوشحال ندیده بودمش......شوخی نیس بعد ۶ سال انتظار.....برا اونا خیلی بود....... دعا کنید سالم و خوب به دنیا بیاد خانومای قشنگ. حالا دیهـ بسهـ......ببین عشقمـ تقریبا اون چیزایی رو که قرار بود به نی نی مون گفتمـ.....وقتی بزرگ بشه اینجا میخونه و حالشو می برهـ........ههههههههـ..به خودمون خندم میگیره.....حالا کو نی نی؟ برین ادامه.........بقیه ی قصهـ مونــــ........
حرف های دلم سلام بر خانومای با سلیقه و خوش تیپ... حال و احوالتون چطوره؟ مام خوبیم....فقط این تب خالم داره بزرگتر میشه هی....و مانع از لاو ترکوندن میشه. اومدیم قسمت بعدی عشخمو بگم براتون..دلشو دارین برین بخونین.....هههههههه خوب بگم از احوالات این چند روزه مون.دیشب رفتم به خودم رسیدم.......صدای در میومد خودمو قایم کردم..مثلا که نیستم....رسول در وا میکنه عادتش اینه اگه تو بغلش نباشم دنبالم میگرده....اومد تو اتاق....یهو پریدم جلوش ..بیچاره زهر ترک شده بود...دی: نمی دونم چه کیفی داد....حالا هی سحر بدو...رسول بدو........ کم آوردم آقاهی منو گرفت محکم....یدونه ام از اون گازای محکم از لپام گرفت......خو من عصبی میشم وقتی گازم میگیره........خو لپام سرخه که سرخه عشخم. امان از این ناخن هام.....نه اینو نمیگم ....ههههه..بد آموزی داره. وب آنیتا رو خوندم....یاد نومزدی خودمون افتادم.......من اون موقع ها خیلی خودمو لوس میکردم....رسول خوشش میومد......تا اینکه یه روز خودمو واسه یه خانوووم لوس کردم.......زد تو ذوقم...بهم گف تو با شوهرتم این جوری صحبت می کنی....بیچاره......البته مکاتبه بودا......تو نت....میدونم از حسودیش بود....بی چشم و رو..هههههههه از اون موقع دیگه خودکم را لوس نمی کنم زیاد....عقده ای شدم. امروز با صدای تی وی بیدار شدم ولی خودمو زدم به خواب تنبلیم می شد بیدار شم.......آقاهی یه ماچ آبدار از پیشونیم کرد و..منم که .....خوابم هنو......رومو خوب پوشوند یه دفعه دیدم در بسته شد. رسول رفته بود نون گرفته بود......صبحونه مربا و عسل و خامه و شکلات صبحونه.....چایی داغ و نون داغ....آمادش کردم خوردیم..... بعدش زودی آماده شدیم رفتم دکتر ولی رام ندادن گفتن دیر اومدی....برای معاینه بعد عروسی می رفتم...... برگشتم انتخاب رشته کنم....عشقم هی غیرتی میشد میگف بیا از کنار دیوار راه برو....بس که این دست اون دست شدم ...خودمم گیج میزدم. رفتیم داخل شهر...قسطامونو ریختیم...بعدش رفتیم یه کم میوه پیوه .خوراکی خرید کردیم......اومدیم خونه با هم یه چی آماده کردیم عشقم خورد.....قبلشم نمازشو خوند....بعدش رف سر کار. الانم پدر شوهرم هی گیر میده بیا پایین ......منم گفتم میام ..الکی...دی: برین ادامه....بقیه حرفام اونجاس...... بـــرای عشقمــــ: الهی فدات بشم با اون حرفای قشنگت که خجالتم میدی...... خو گلم چرا نمیزاری بیام رات بندازم.......در و می بندی روم....می دونم میگی سرده ولی خو من دوست دارم....... مث همیشه بوس و بغل.....خداوچی کردیم.....میخواستم پوشیدن کفشاشو نیگا کنم که اومد و در و بست....حالا من هی وا کن .....رسول ببند...منم اشبانی شدم....بستمش...خیلی محکم..... حالا آقاهی ناز میکرد و نمی رفت....پشت در داشت واسم آهنگ میزد...منم نرفتم.....دی: رسیده سر کارش..از اونجا زنگ زده..میگه خانومم چرا خداحافظی نکردی .....غمگین شدم.....منم از اونجـــــــایی که سر سنگین شده بودم....گفتم دلم خواست.....هههههههههه بوس ....ماچ. آخه من چیکار کنم که بیش از اندازه نگرانمی.....بیرون که میریم..همه چی مو کنترل میکنه......این همه گیر نده عشخم...... دستکش.....شال......شال گردن......از زیرشونم مقنعه......پالتو......دکمه هاشم می بنده.....از زیر شلواریم ساپورت...از روش شلوار جینم.......مانتوام می پوشما.......از روی همشونم چادر.......کیفمم خودش بر میداره.......قلبونت برم آیا؟ خدایا امروز چقد فک زدم من......برم کمی به خونه ام برسم......فردا صبحم باید بریم بیرون.....بووووس حرف های دلم به زودی در اینجا پستی گذاشته میشود.....
خانوما شاید یه مدت نباشم. میدومـ سمتــ کلیـ ــد بـرق بـرآیــمـ زیبــآستــ...
الان بابام هی بهم اس میده و گیـــــــــــــــر که پاشو بیا اینجا.........نفسم رفته سر کار باید تا هوا تاریک نشده برم اونجا. امروز صب کلی کار ها کردیم ....رفتم دکتر.....دانشگاه.......بانک.....همشم با رسول بودم..........تنبلی هامو میام براتون توضیح میدم گلای نازم. اینم وب یکی از دوستامه....عاکفه.تازه را افتاده کمکش کنین.........من برم تا بابام پدرمو در نیوورده.
پی نوشت: بچه ها بالاخره طلسم شکسته شد........آخه بوخودا مریضم حسش نیس بیام بنویسم...... خو بریم سر داستانم........قسمت چهارمشه.......اگه اشتباه نکنم. آخ جونم منم بالاخره از این شکلک ها تونستم بزارم. امشب نوشت: بچه ها یه تب خال زدم یه من روغن روش.......بدم میاد از تب خال خو. عمر من همیشه بوس بارونم میکرد....قبلنم بهتون گفته بودم اونقدر نا شکری کردم..حالا هی میخواد بیاد بوسم کنه ........دستمو میزارم جلو لبم......ههههههه...زود تر گورتو گم کن دیشبم مث همیشه دیر خوابیدیم....از وقتی رسول شیفت شب شده ......تا ساعت......۴ اینا بیداریم....... الانم شام پایین بودم....جاری و محسنم اونجا بودن......خوشم نمیاد وقتی رسول نیس پیش اونا باشم...زودی پریدم بالا. از امشب میخوام یه قسمتم برا رسولم اختصاص بدم......
برای عشقـــــــــم: آهنگ وبم فقط به عشقه توئه...... پایین که بودم اولش به گوشیم زنگ زدی.منم گفتم عشقم نمی تونم عشقولی حرف بزنم بابایی خونس....... اونقدر بلند بهم ابراز علاقه کردی که دویدم بیرون ...ترسیدم بشنون.......قلبونت برم که آخرش گوشیمو خاموش کردم ولی بازم از رو نرفتی به خونشون زنگ زدی........ اینو از عمق وجودم میگم رسولم.........عاشقتم نفس زندگی من. این روزا یه آرامش خاصی دارم...یه عشق خاص.....دلم میخواد فقط تو آغوشت باشم....... همه اینا رو مدیون خدامم............خدایا چوخلصتم. برم الان نفسی میرسه........به خودم برسم کمکی.......فردام باید صب بیدار شم وقت دکتر دارم ...دانشگاه و انتخاب واحد.
حرف های دلم |
